دینجه لمیشم...
son baharda
bütün yarpaqlarını
yel aparan
ağac kimi

سون باهاردا
بوتون یارپاقلارینی
یئل آپاران
آغاج کیمی

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود
ماهیان می گفتند:
... "هیچ تقصیر درختان نیست"
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب ، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید ، آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او،
پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم...
سهراب سپهری

گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .
ما همه آفتاب گردانیم. اگر آفتاب گردان به خاک خیره شود
و به تیرگی،دیگر آفتاب گردان نیست. آفتاب گردان
کاشف معدن صبح است وبا سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتاب گردان به من گفت
و من تماشایش میکردم که خورشید کوچکی بود
در زمین و هر گلبرگش شعلهای بود و دایرهای داغ
در دلش میسوخت…آفتاب گردان به من گفت:
وقتی دهقان بذر آفتاب گردان را میکارد،
مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.
آفتاب گردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمیگیرد؛
اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه میگیرد.
آفتاب گردان راهش را بلد است و کارش را میداند.
او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد.
او همه زندگیاش را وقف نور میکند،
در نور به دنیا میآید و در نور میمیرد.
نور میخورد و نور میزاید.
دلخوشی آفتاب گردان تنها آفتاب است.
آفتاب گردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.
بدون آفتاب، آفتاب گردان میمیرد؛ بدون خدا، انسان.
آفتاب گردان گفت: روزی که آفتاب گردان به آفتاب بپیوندد،
دیگر آفتاب گردانی نخواهد ماند و روزی که تو
به خدا برسی،دیگر «تویی» نمیماند.
و گفت من فاصلههایم را با نور پر میکنم،
تو فاصلهها را چگونه پُر میکنی؟
آفتاب گردان این را گفت و خاموش شد.
گفتوگوی من و آفتاب گردان ناتمام ماند.
زیرا که او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید میداد.
تب داشت و عاشق بود.
خداحافظی کردم، داشتم میرفتم که
نسیمی رد شد و گفت:
نام آفتاب گردان همه را به یاد آفتاب میاندازد،
نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم
منبع:اینترنت
اول مهر سالروز تولد غزلسرای معاصر «حسین منزوی» است
شاعری که با عشق تا حوالی فاجعه رفت.
حسین منزوی از آن دست شاعرانی است که میتوان در مورد او
گفت که شکست را زندگی کرد و تلخیهایش را به دلنشینترین زبان سرود.
شیرینی و تلخیهای شعر منزوی به مانند سهل و ممتنع بودن آنها،
همگی از دیاری میآیند که شاعر در آنجا به دردهای خود خو گرفته است
و ناکامیها و شکستها را هم چون عشق میشناسد و میستاید.
انسانی که در جویبار لحظهها جاری بود.

مرا ، آتش صدا كن تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
مرا اندوه بشناس و كمك كن تا بیامیزم
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا رودی بدان و یاری ام كن تا در آویزم
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
كمك كن یك شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
كنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
خیالی ، وعده ای ،وهمی ، امیدی ،مژده ای ،یادی
به هر نامه كه خوش داری تو ، بارم ده به دنیایت
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
كه من با پاكبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
كمك كن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
كمك كن مثل ابلیسی كه آتشوار می تازد
شبیخون آورم یك روز یا یك شب به پروایت
كمك كن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
كه كامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت